دامنش داده گل!…چه گل پسری

خواست یکشب خدا به لطف خودش
بفرستد برایمان پدری
آمنه,غرق نور شد آنشب
دامنش داده گل!…چه گل پسری

چه شبی! مثل روز بود از نور
حسِّ آزادی از جهالت داشت
آخر آن شهر,چند سالی بود
که به زندان نفس، عادت داشت

طفل زیبای آمنه اما
بی قرار دو قطره ی شیر است
-ناگهان یاد اصغر افتادم-
حالِ مادر چقدر دلگیر است…

تا که روزی حلیمه پیدا شد
طفل,لبخند آشنایی زد
دایه ی مهربانتر از مادر
بوسه بر چهره ی خدایی زد

هرکه دیدش سریع عاشق شد
بس که سرشار بود از رحمت
گیسو انش  شبیه گندمزار
صورتش گندمین و با برکت

خواست تا با عمل به قرآنش
روی درد، التیام بگذارد
با امامان بعد خود آمد
تا که سنگ تمام بگذارد

#عارفه_دهقانى

پاسخ دهید

http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
more...