دانشجویی که پوست و استخوان شده بود …

هر هفته دو سه روزی با هم همکلاسی بودند ، یک ماهی هم از شروع ترم جدید گذشته بود ، در این یکماه هیچ وقت غذا خوردنش را ندید ، نه یک ناهار نه حتی یک لیوان چای ساده !

اوایل فکر می کرد ، حتما بضاعتش نمی رسد و چقدر اشتباه فکر می کرد – بعد ها فهمید که نَه ، روز ها ، روزه دار است …

اما یک سوال ذهنش را درگیر کرده بود ، این بشر انگار عقل ندارد ، آخر هر روز روزه ؟ اینجوری که می شود پوست و استخوان ، فکر نمی کنم از درس چیزی را هم بفهمد ، یکبار بِش گفت ، داداشــ ، فهمیده ام روزه می گیری ، اما نمی دانم چرا هر روز ؟ جواب هایی شنید ، اما احساس کرد دارد – کَله اش – می کند ، چند بار دیگر هم پرسید ، اصرار می کرد ، اما جواب هاش جواب نبود !

پسرک یکبار دستش را گرفت ، گفت تا نگویی نمی گذارم بروی ، جوان اما اینار مجبور شد جوابی درست و درمان بدهد ، گفت :

رفیق ! دانشگاه وضع مناسبی ندارد ، این دو روز هم به جایی نمی خورد ، روزه که باشیم ، حواسمان بیشتر جمع است !

دیدگاهتان را بنویسید

http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://alae.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
more...