دورو نباشیم

صحبت کردن بعضی از ماها پشت تلفن:
نوووکرتم..
کوچیکتممم..
اقاایی..
خاک پاتم..
شما تاج سری…
سالااااااار
یه دونه ای به مولا
يا علي

بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن :
مرتیکه مُفَنگی
.
.
دورو نباشیم!!

چند واژه از لهجه‌ی اصفهانی

اوناندا:

آنهایند ها (همراه با کمی تَنَبُه)

اونِه‌سّا:
اوست ها (وقتی بکار می‌رود که بخواهید به یک شخص مفرد اشاره کنید، همراه با کمی تنبه)

اونِه‌سّاشا:
اوست ایشان ها، نمی‌بینی؟
همان معنای قبلی همراه مقدار زیادی تنبه و ‌تاکید

اونِه‌سّاشونا:
همان معنای قبلی
البته وقتی بکار می‌رود که بخواهید برای شخص یا جمع مورد اشاره احترام قائل شوید

اوناهانَن:
آنهایند

اوناهانِشون یا اوناهانندشون:
آنهایند ایشان
وقتی بکار می‌رود که جمع یا شخص مورد اشاره محترم باشند یا شما خیلی مٶدب باشید

اوناهانشونا
آنهایند ایشان ها، نمی‌بینی؟
همان معنای قبلی همراه با تنبه

اینه‌ها
این است

اینه‌هاشا
این است ها، کوری؟ (بهمراه تنبه)

اینجاسا
اینجا هست ها

اینجاساشا
اینجا هست ها، کوری؟

والا، مائم با این اصفهانی بودنمون!!!!

مرتضی در آسمان

یک.  افتخار داشتم چند روزی با آقا مرتضی همسفر باشم ، چون مربی مباحث بهداشتی بود ، بش می گفتیم دکتر
روز آخر سفر ، با رفقا دورش را گرفتیم ، بغلش کردیم و یکی دوبار انداختیمش بالا

نمی دانستم از “بالا رفتن” خوشش می آید ، آنقدر که روزی برود در آسمان ها
خیلی خوش برخورد و خوش خنده بود ، اصلا نمی توانست عصبانی شود.
اگر می دانستم قرار است روزی شهید شود ، روی سر می گذاشتمش
همین که مرا نیز می شناخت ، برایم کافی است…
امیدوارم آن دنیا هم بشناسدم که سخت محتاج شفاعتم…

دو. از امروز جوری دیگر رفقایم را خواهم دید ، میترسم فردا شهید شوند…

سه.  ما چه خواهیم شد ؟

شهید-مدافع-حرم-خبرماه-3

یک جریمه سنگین !

به نقل از فارس :

سعید حدادیان بر اساس ماده ۶۰۸ قانون مجازات اسلامی به اتهام توهین به مقامات دولتی به پرداخت ۵۰ هزار تومان جریمه نقدی محکوم شده است .

به نقل از من :

لطیفه زیبایی بود ، بسی خندیدیم (ها ها ها) می دونین الآن چه حسی دارم ؟ حس وقتی که با رفقا تو قطار نشستیم ، بعد می گیم پول جریمشو می زاریم رو هم و ترمز اضطراری رو می کشیم (-:

 

وقتی رییس جمهور با نمک می شود !

در حاشیه نشست خبری دیروز رییس جمهور خدوم :

خبرنگار چینی که می خواست دو سوال از رییس جمهور بکند ولی موفق نشد که رپیس جمهور خطاب به خبرنگار چینی گفت اگر هر چینی بخواهد دو سوال بکند – آن وقت می شود دو میلیارد و ۸۰۰ میلیون سوال !

عجب رییس جمهور پایه ای داریما !!! والاااا [نیشخند][چشمک]

برادران اهل سنت ما …

نمیگم کی !!! ولی می گم اصل جریانو ، یکی از بزرگان اومده بود پشت تلویزیون حرف جالبی زد ، در حین سخنرانی …

… بعضی از این برادران اهل سنت ما که بهشون می گن وهابی … [نیشخند]

یکی نیست بگه :

اگه برادران اهل سنت ما هستن ، چرا می گی وهابی

اگه وهابی هستن ، چرا می گی برادران اهل سنت ما

والا … [ناخوش]

اندر احوالات خویشتن !!!

چند روز پیش یه جلسه نسبتا مهمی داشتیم ، که یکی از بچه ها (فرضا جابر) قرار بود نیاد که نهایتا با تاخیر اومد ، منم چون آبروم وسط بود ، یکمی مایل به زیاد حرص خوردم

آقا چشتون رو بد نبینه (الکی) ، بعد از ظهر که خوابیدم ، خواب جلسرو دیدم ، همون بعد از ظهر با یکی از بچه ها (فرضا تیمور) هم قرار داشتم که متاسفانه خوابم برد

ساعت شیش و نیم بعد از ظهر بود که …

تو خواب : توی جلسه نشسته بودیم و جلسه شروع شد و آقا جابر هم نیومد

توی بیداری : گوشی دستم بود و دستم رو سینم …

توی بیداری : تیمور زنگ زد که چرا نرفتم سر قرار

توی خواب و بیداری  : تو بیداری وقتی تیمور زنگ زد ، تو خواب فکر کردم جابر بهم زنگ زده

توی خواب و بیداری : وقتی در واقعیت تیمور زنگ زد و بعد از یک دقیقه زنگ خوردن قطع شد ، من تو خواب فکر کردم گوشی رو جواب دادم

توی خواب : در حین جلسه با تلفن بلند صحبت کردم که بقیه اعضا متوجه بشن که نیومدن جابر در جلسه تقصیر من نیست

توی خواب : بلند حرف زدم ولی کسی باور نکرد ، بعد از چند دقیقه دوباره تو خواب گوشی رو گرفتم در گوشم و وانمود کردم که دارم با جابر حرف می زنم (یعنی داشتم دروغ می گفتم) ، پشت تلفن گفتم ، چرا نمیای ، خب بیا همه منتظرن و… (توجه داشته باشین که اینبار من داشتم وانمود می کردم که دارم با جابر صحبت می کنم و گوشی در گوشم بود ولی اون طرف خط کسی نبود)

توی خواب و بیداری : در همین حین که داشتم تو خواب وانمود میکردم که دارم با جابر حرف می زنم ، در بیداری تیمور زنگ زد که چرا نمیای سر قرار

توی خواب : گوشی در گوشم بود که یهو گوشی زنگ خورد و همه متوجه شدن که من خالی بستم و همه چی سه شد و آبروی نداشتمون ریخت ، کامل …

حق دارین اگه هیچی از این پست متوجه نشده باشین [نیشخند]

تو دلت سوسک نباشه گلم !

داشتم تو کوچه می رفتم ، سم ریخته بودن تو فاضلاب ، سوسکا داشتن بلهزا می کردن تو کوچه …

یه پسر بچه ده دوازده ساله سوار دو چرخش داشت می رفت ، یهو گفت تو کوچمون پر سوسکه ، منم حس ” همه چیزی بلدم ” بهم دست داد و گفتم : ” پسرجان ، تو دلت سوسک نباشه … “

بعد که یکم رو حرفم فکر کردم ، دیدم بعد از این همه اراجیف که از دهان مبارک بیرون میاد ، دو تا کلمه درست و حسابی هم بیرون اومد (الکی)

دلت پر سوسک نباشه … ، جداً همینه ها ، به نظرم این مهم نیست که اطراف ما چقدر سوسک داره !!!

باید حواسمون به دلمون باشه .

دیدین ، اگه تو خونمون یه دونه سوسک ببنیم ، هر جوری شده ، درب ورودی سوسک محترم رو به خونه پیدا می کنیم و با هزار مانع ، جلوش رو می گیرم ، اما هر روز ، سوسک که هیچی ، روزی شونصد تا خرس وارد دلمون می شن ، ما هم عین خیالمون نیس

مثل خود من ، الآن سوسکای عزیز ، محافل عیش و نوش و شیش و هشتی تو دل بنده گرفتن ، اون وقت اومدم اینجا دارم ، حرف صدتا یه غاز می زنم …

الآن که کار از کار گذشت و این دله شد مآوای تعلقات دنیوی ، حالا باید فکر یه چیزی باشم که بتونه این تعلقات رو بریزه بیرون ، شما چی پیشنهاد می کنین ؟؟؟