من و عسل

IMG_20160716_195054
من و عسلِ شهید قربانعلی سلطانی از برادران افغان که یکسال در دفاع از بلاد اسلامی مجاهدت کرد و سرانجام، جانانه از جام شهادت نوشید و به اربابش حسین علیه السلام پیوست.
.
افغانی‌ها را خواستی بشناسی
به مدرس افغانی و محقق کابلی و بچه‌های تیپ فاطمیون نگاه کن…
ای جانم به این افغانی‌ها…

دیرفهمی، هزینه‌ای که‌ جبران ندارد!

یک زمانی
بعضی ملی‌نما‌ها می‌گفتند:
وقتی خودمان گرسنه‌ایم چه دلیلی دارد به فلسطین و سوریه کمک کنیم؟؟
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
و حتی بعضی مذهبی‌ها می‌گفتند:
ما با سنی‌جماعت کاری نداریم!
فلسطینِ سنی و سوریه‌ به ما چه ربطی دارد؟
.
حالا اما بعد از ویرانی سوریه، نا امنی و کشیده شدن جنگ به همسایگانش مثل ترکیه و عراق و انفجارهای ناگهانی بلاد اروپایی
متوجه شده‌اند، جنگ سوریه فقط در سوریه ختم نمی‌شود
.
هزینه فهم این مطلب و اهمیت حضور ما در سوریه برای این ملی‌نماهای ناآگاه و مذهبی‌های متعصب و دُگم
۵ سال جنگ و خون
کشته شدن صدها هزار سوری
فداشدن جان صدها جوان مدافع حرم ایرانی
ناامنی اروپا
نفوذ داعش به ترکیه و عراق
و ویرانی تمدن باستانی سوریه بود
.
یعنی بعد از تحمل این همه خسارت و ضرر تازه اینان متوجه شدند که چرا باید به سوریه و فلسطین کمک کنیم!
.
درد این‌است که چرا حتما باید برخی خار در چشمشان فرو رود تا خطر را بفهمند؟
عقل پس برای کجاست؟ برای بعد از کوری چشم؟؟
.
دقیقا مثل کسی که تا خانه‌اش را دزد نزند، قفل و بست منزلش را سِفت نخواهد کرد
.
خیلی از بچه‌های این سرزمین، بی پدر شدند
زنان این سرزمین بی همسر شدند
تنها شدند

تا این ناآگاهان، آگاه شوند
.
حتما باید حجر بن عدی را از قبر بیرون می‌کشاندند و به ناکجاآباد می‌بردندش تا اینان بفهمند خطر را!
.
حالا به این‌ها بگو لعن نگویید علنا
بگو توهین نکنید به مقدسات دیگران
بگو اختلافات را گُنده نکنید
.
نمی‌فهمند تا اینکه؛
خار دیگری چشمشان را کور کند
درست مثل بچه‌ای که تا دستش از بخاری نسوزد، از خود مراقبت نخواهد کرد!!
.
دَردا

احساس قدرت

احساس قدرت می کنی

وقتی در میان گل های گلستان شهدا یک آشنا داشته باشی

که قبلا دستت را گرفته باشد ، با تو هم کلام بوده باشد ، بشناسدت اصلا ، دیده باشدت

جور دیگری سر مزارش می روی ، جوری دیگری برایش قرآن می خوانی

اصلا سر مزارش ، شانه هایت را می اندازی بالا ، سینه ات را سپر می کنی و زیر چشمی به دیگران می نگری ، هر کس نداند ، فکر می کند رفیق گرمابه و گلستان شهید بوده ای

انگار راحت می توانی صحبت کنی با او

لذتش را می بری خلاصه

و تا آشنایت شهید نشود ، نمی دانی چه می گویم …

shmoradi

یه بار دستمو گرفت ، زور و زور بردم یه جا ، یه ساندویچ الویه بهم داد ، از وقتی شهید شد ، طعم الویش زیر زبونمه همیشه !!!

مثلا اون ورم دستمو بگیره زور و زور ببرتم جنت الحسین ، سر سفره حضرت زهرا ، خدارو چه دیدین ؟؟

.

شهید عزیز قبل از رفتنشون صحبت هایی داشتن که می تونید فیلمش رو در ادامه مطلب ببینین

(بیشتر…)